خرید بک لینک

بهار 1400

از کالج فارغ التحصیل شدم و به همین زودی، نزدیک به دو ساله که از ایران رفتم و شاید این درست ترین تصمیمی بود که در تمام زندگیم گرفتم. در حالیکه امروز انتخاباته و خوشحالترینم که اونجا نیستم. 

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 13:18

آخرین پستی که اینجا نوشتم برای یک سال پیشه و چه اتفاق هااااااااااااا که نیفتاده. اون موقع تازه شیش هفت ماه از آشنایی خانوادگی طورم با امیر میگذشت. پسری که پنج ماه اخیر نامزدم بوده و حالا کمتر از دو هفادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

توی سایت کالج نشستم و ده دقیقه دیگه کلاس بعدیم شروع میشه. همین الان کشف کردم که چطور زبان فارسی رو به صفحه اضافه کنم و حالا با کیبوردی که روش برچسب حروف فارسی نخورده، دارم فارسی تایپ میکنم و واقعا خوشحالترینم. آه ای زبون مادری! ای زبون مادری که در تک تک سلول های من ریشه داری. چرا الان بغض کردم از شادی فارسی نوشتن؟ اونم به این سختی!

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 17:03

وای که چه فیلمی بود خدای من! از اون روز دارم فکر میکنم اگر سارا بودم چند تا دوست مثل آیدا داشتم و اگر آیدا بودم، چند تا دوست مثل سارا؟ و خودم چقدر مثل سارا یا آیدا هستم یا میتونم باشم؟ مسلما اگر جای سادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

برای آمدن به دفتر کارم، سوار تاکسی شدم. راننده تاکسی مرد میانسال سرحالی بود که برای خودش تخمه می شکست، هر از گاهی با پیچ رادیو بازی میکرد و سعی میکرد تا صدای گوینده را واضح تر بشنود. کمی جلوتر خیابان ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

مدیریت ِ اینجا با مادر هست. و طبعا ایشون یک خانوم هستند! ولی به دفعات پیش اومده که کسی شماره هامون رو از اینترنت برداشته و زنگ زده و گفته که میتونم با آقای کاف صحبت کنم؟ و ما هر بار متذکر شدیم که خانوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

دیروز حوالی ساعت دو بعدازظهر، قبل از اومدن به دفتر، به سوپرمارکت سر کوچه رفتم تا کافی میکس بخرم. به دقیقه نرسیده بود ورودم به فروشگاه، که دایی وسطی با دخترکش اومدن داخل! یه لحظه هاج و واج موندم که اینادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

Nerd در فرهنگ انگلیسی به کسی گفته میشه که خیلی درس میخونه، خیلی کار میکنه یا خیلی آدم موفقیه! *** مارک زاکربرگ (خالق فیس بوک) در جایی مشغول سخنرانی بوده که خانوم مسنی بلند میشه و میگه "من به تو افتخارادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

دیروز یه مشتری داشتیم که نزدیکای رفتنش، حرف از شرایط نابسامان این روزها به میان آمد. خانومه به شوخی حرف بامزه ای زد که توی ذهن من موند. گفت "کاش میشد کتاب تاریخ صد سال دیگه رو دید تا بفهمیم آخر عاقبت ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

سه شنبه 12 دی ماه رو هرگز فراموش نخواهم کرد. حکایت از اونجایی شروع شد که روز چهارشنبه 6 دی ماه به یک مراسم شعرخوانی در کرج رفتیم که مدیریتش با دکتر رشید کاکاوند بود و من از دیدن آقای دکتر کاکاوند از نادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

از پنجره ی اتاقم کاملا میتوانستم ببینمش. همان روبرو بود. خانه ای یک طبقه با سنگ مرمر سفید، حیاط و چند درخت قدیمی که از نرده های سفید دورتادور حیاط به بیرون سرک کشیده بودند. از همان خانه های خوشحال قدیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 16 بهمن 1397 ساعت: 12:21

چند شب پیش موقع برگشتن از دفتر مامان، توی کوچه یه بچه گربه دیدم. واقعا اندازه یه وجب دست بود!! اونقدر کوچولو و بازیگوش بود که خنده م گرفته بود. روی زمین نشستم و بی حرکت موندم تا کم کم ترسش ریخت و بهم نزدیک شد. وای خیلی خوب بود. فکر کنم روزی که از مامان اینا جدا بشم، از اولین کارهایی که انجام بدم، آوردن گربه باشه! پ.ن: یه سری از آدما هستن که به محضی که ببینن با گربه یا سگ بازی میکنی یا مثلا با کف دستت به اسب قند یا غذا میدی، فوری چهره در هم می کشن و متذکر میکشن که وای کثیفه. یکی نیست بگه "خب پدر جان! منم میدونم کثیفه. بعدش دستمو میشورم. لیس نمی زنم دست کثیف رو که! :دی" خیلی چیزا یعنی بیشتر محیط اطراف ما تمیز و عاری از میکروب نیست. بدیهی ترین چیزا کنترل تلویزیون و گوشی موبایله. ولی شما براحتی ازش استفاده می کنی و بیشتر مواقع دستت رو هم نمی شوری بعدش! بیاید کمتر همدیگه رو آزار بدیم :) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 12:40

دیروز روز سختی بود نسبتا. تا ظهر دفتر مامان بودم و عصر هم کلینیک مراجع داشتم. حدود 9 شب بود که رسیدم خونه و اینجووری بود که ترجیح دادم تا مهمونی کوچیک ِ شامی که یهو دعوت شده بودیم رو نرم و بمونم خونه تا دوش بگیرم و بعدش توی دنیای کلیدر غرق بشم. ****** صبح داشتیم با یکی از بچه های دفتر در مورد دیشب حرف می زدیم. با خنده گفت مهمونی خوش گذشت؟ از مامان در موردش شنیده بود. گفتم من نرفتم. خسته بودم. ترجیح دادم خونه باشم و کتاب بخونم. یهو زد زیر خنده و گفت "تو چرا اینجوری هستی؟ عین فیلمایی! مهمونی نمیری. کتاب میخونی!" همه ی اینا رو با سر و گردن اومدن، با ادا اطوار و یه لحن بامزه ای می گفت! طوری که واقعا خنده م گرفته بود. ****** یعنی واقعا مردم فقط توی فیلما کتاب میخونن؟ بدا به حال جامعه ای که جووناش فعالیتی مثل کتاب خوندن رو یه فعالیت فراواقعی، اغراق آمیز و کسل کننده بدونن ... و به نظر من، این کوتاهی پدر و مادراشون هست که اون ها رو با این دنیای افسون کننده آشنا نکردن و بی نصیب گذاشتنشون ... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکان توکلی تاريخ: سه شنبه 26 دی 1396 ساعت: 12:40

صفحه بندی